|
خونه خاله
|
||
یلدای ۱۳۸۸
امسال هم شب یلدا رو سر کار نبودم،تونستم مرخصیم رو با یلدا هماهنگ کنم و نتیجه اش شد یک شب خوب و این عکس ها :


اینم یه جایی روی دیوار خونمه :

-------------------------------------------------------
این چند روز مرخصی رو همچنان کلاس میرم،فرار از زندان می بینم ، کتاب می خونم، به جبران ماه های قبل می خوابم و اگه حسش باشه آشپز ی میکنم و بعد هم از غذایی که پختم عکس میگیرم
به قول افی اینقدر کم غذا میپزی که هر دفعه عکس میگیری و تبدیلش می کنی به خاطره
اینم عکس یک نمونه از غذاهاست که یک ماه قبل درست کردم
و خیلی هم خوب شد.


-----------------------------------------------------
نمیدونم سرما نشانه زواله یا امید برای رسیدن به نور و گرما، هر چی که باشه با یه نظمی هر سال میاد و میره،وقتش که بیاد دیگه نمیمونه،ولی سرمای درون آدم به این راحتی جای خودش رو ترک نمیکنه، برای از بین بردنش گاهی باید خیلی تلاش کرد، خیلی .... ![]()
اول یک عکس که تازه گرفتم ؛ اسمشو گذاشتم :
نوری تا ابدیت ....


--------------------------------
امشب توی راه خونه وقتی ماشین یه میدون بزرگ رو دور میزد، چشمم افتاد به چمن یکدست توی میدون ... اونقدر صاف و یکدست بود که دلت می خواست روی اون بخوابی و دستات رو دو طرف بدنت باز کنی و آسمان رو با همه ستاره هاش، با ماه نقره ایش توی وجودت جا بدی ، و یا برعکس بگذاری آسمان با همه ستاره هاش، با همه وسعتش، با نور ماه نقره ایش تو رو در آغوش بگیره ... ![]()
مرتب کردن عکس های این سفر خیلی طول کشید،نمیدونم چرا،شاید به این دلیل که برای من که فعلا دوربین دیجیتال ندارم،چاپ،اسکن و مرتب کردن حدود ۴۰۰ تا عکس خب یه کمی وقت گیره...
به هر حال این عکس ها گوشه ای از خاطرات سفر اردکان و یزد هستند و بقیه اش رو هم همراه با توضیحات عکس ها می تونید اینجا ببینید ... ![]()
چند سالی میشه که گاهی رویاهایی می بینم که اصلا دلیلشو نمی فهمم، این رویاها ۷-۶ شبی طول می کشه و بعدش تموم میشه ؛ مثلا سال ۸۲ که تازه دوره لیسانس رو تموم کرده بودم و از همدان اومدم یه مدتی مرتب خواب دوستان دوران دبستان و دوره راهنمایی رو می دیدم، با تمام جزئیات شخصی شون، افرادی که اگر می دیدمشون یادم نمی اومد کی هستند ولی توی خواب کاملا واضح بودند، اسم، مشخصات کامل، تمام خاطراتی که ازشون داشتم .... این خواب ها گاهی بازم تکرار می شد و هر بار در مورد یه عده خاص، بدون اینکه اصلا در موردشون فکر کرده باشم....
تا امروز صبح ... چند روزی هست که تنهام، مامان که دو هفته است رفته تهران و افی هم دیروز رفت نمایشگاه کتاب. صبح زود بیدار شدم، یک کم مطالعه و ... ساعتای ۹صبح چشام از خواب باز نمیشد، یه گیجی خاصی داشتم، خوابم برد ... یه حالت خواب و بیداری عجیب بود، خودمو توی دانشگاه دیدم، توی راه پله هایی که از طبقه همکف منتهی میشه به راهرو های بالا، همه چی در وضوح کامل بود، تقریبا همه دانشگاه رو دور زدم، راهروی آزمایشگاه های شیمی، فیزیک، طبقه پایین از جلوی کتابخانه مرکزی رد شدم، هشتی دانشگاه و دفتر انجمن اسلامی که درش نیمه باز بود،کانون فیلم و ...( نمی دونم توی داشکده علوم دانشگاه بو علی سینا هنوز این چیزا همون طوری هست که من میگم یا نه، ولی من امروز اونجا رو اینطوری دیدم ) از پله های جلوی آموزش علوم رفتم پایین ... من همه چی و همه جا رو می دیدم، با تمام وجود دنبال یه چهره آشنا می گشتم، البته اگه منطقی فکر کنیم بعد از حدود ۶ سال واقعا توی دانشجوها چهره آشنایی باقی نمیمونه، فقط دو نفر رو دیدم که فکر نمی کردم اونجا باشند، من اونا رو دیدم، ولی اونا منو نمی دیدند، هیچ کس منو نمی دید .... باز هم دنبال اون یک نفری گشتم که هیچ وقت نفهمید چشمام همه جا دنبالش می گرده ... و باز هم ندیدمش، اون هم بعیده دیگه اونجا باشه... ![]()
الان دارم ترانه ای رو گوش می کنم که یه مدت اواخر سال ۸۱ توی خونه همدان زیاد گوش میدادم : ترانه "سوغاتی" هایده که البته اون موقع من این آهنگو با صدای" شکیلا " داشتم و الان هم دارم همونو گوش میدم.
نمی دونم این رویا ها،این دلبستگی ها،این خاطرات، منو کجا می برند ... ![]()

خیابان مهدیه همدان/ دانشگاه بوعلی سینا/عصر یک روز بارانی/زمستان ۱۳۸۱

عباس آباد همدان ( یکی از جاهایی که خیلی دوستش دارم )
از فردا صبح رسما مرخصی ۴۰روزه من شروع میشه، چیزی که برای بقیه عجیب بود ولی به نظر خودم بعد از ۵سال کار کردن این مرخصی کاملا لازمه.
این دو کلمه " ۵سال " گاهی خیلی اذیتم می کنه، نمی دونم چطور گذشته،فقط می دونم گذشته، و نمی دونم چه تغییراتی رو باعث شده، فقط می دونم که تغییر کردم... خیلی زیاد... اونقدری که گاهی حس می کنم از اون آدم ۵ سال پیش اثر چندانی نمونده ...
فقط وقتایی که میرم سفر،وقتایی که هنوز دیدن یک صحنه قشنگ حس عکاسیم رو تحریک می کنه، می فهمم که هنوز خودم هستم و این آرومم می کنه.
این 40 روز یه دوره آرامشه و شاید یک دوره بازگشت... بازگشت به همه اون چیزایی که دوست داشتم و دوست دارم و دوره ای هست برای منظم کردن جریان انرژی درونم که مدتیه خیلی آشفته شده ...![]()
*** اول شخص مفرد، دوم شخص مفرد، سوم شخص مفرد .... چهارم شخص مفرد کیه ؟
مطمئنم وجود داره ولی هنوز نفهمیدم کیه و کجاست ...

چند وقتی بود که خیلی دلم می خواست این کتابها رو توی کتابخونه ام داشته باشم، حتی اگه نخونمشون... انگار بودن این کتاب ها یه اطمینان و آرامشی بهم میداد ...
... حالا قصه های پریان اینجا هستند،گاهی قبل از خواب یه نگاهی بهشون میندازم و یکی از قصه هاشو می خونم، قصه هایی که آدم رو می برند به دنیایی که توش پره از انرژی بچگی و هیجان خوندن این داستان ها، قصه سیندرلا، زیبای خفته، قصه هفت کوتوله، راپونزل و ..... ![]()
پ.ن : برای سفارش کتابها مثل همیشه آدرس محل کارمو دادم، وقتی داشتم با شوق و ذوق کتابا رو نگاه می کردم یکی از همکارا یه جوری نگام کرد و پرسید " اینا رو گرفتی که هدیه بدی دیگه ؟ " گفتم : نه، اینا رو فقط واسه خودم گرفتم ....
نمی دونم چرا بیشتر " اون جوری " نگام کرد ![]()
منتظرش باشی یا نباشی، خودتو برای ورودش آماده کرده باشی یا نه ، اصلا توی فکرش باشی یا نباشی بازم میاد، دقیق و سر وقت خودش ....
اگه به جای ۳۰ اسفند از ۲۸ اسفند سفره هفت سینو آماده کرده باشی؛
اگه آخرین روز سال با عجله اتاقتو تمیز کرده باشی مبادا گرد و غباری از سال قبل باقی بمونه؛
اگه آخرین ساعات سال رو توی درمانگاه و در آستانه بستری شدم و سرم زدن باشی؛
اگه ۱۵ دقیقه به تحویل سال دوان دوان در حال رفتن به محل کارت باشی؛
اگه لحظه سال تحویل رو به جای نشستن کنار هفت سینی که خودت چیدی توی محل کارت باشی؛
اگه ساعت ۱ شب برسی خونه- ۱۰ ساعت بعد از شروع سال جدید- و همه خواب باشن و مجبور بشی عکسایی که لحظه سال تحویل گرفتن روی کامپیوتر ببینی؛
با همه اینا سال جدید سر ساعت خودش از راه میرسه،اصلا هم کاری نداره که کجا باشی و در چه وضعیتی،تو هستی که باید خودتو بهش برسونی و گرنه یه وقت می بینی که باز یک سال جا موندی...
... امسال سال جدید رو در کنار سفره هفت سین هتل محل کارم جلوی آینه ایستادم و به شیوه خودم دعا کردم،برای همه اونایی که بودن و حالا نیستن،اونایی که نبودنشون یه جای خالی پر نشدنی توی قلب آدم میگذاره ،برای محمد رضای عزیز... و برای همه اونایی که دوستشون دارم و رد پاشون هیچوقت از قلبم پاک نمیشه،... و برای خودم به شیوه خودم... ![]()
اینم چند خط برای خودم، برای کسانی که به یادشون هستم - و تعدادشون هم خیلی زیاده- و برای بهار :
من به دنبال کسی می گردم
که غمش را با من تقسیم کند
من دلم را با او
و دوتایی پس از آن به تماشای بهار برویم...
- اینم عکس سفره هفت سین امسال من : ...........................................................


پ.ن : دختر خاله بزرگه امسال از کنار آرامگاه کوروش عید رو به ما تبریک گفت،پسر خاله هم اونجا بود و من امیدوارم حسابی بهشون خوش بگذره. ![]()
میخوام جلوی بعضی عادت ها رو بگیرم، بعضی کلمات تعارف گونه که ناخودآگاه به هم میگیم،تبریک های بدون دلیل و بی روح ....
امسال ولنتاین رو به کسی تبریک نمیگم،ولی به همه اونایی تبریک میگم که ولنتاین خودشون رو پیدا کردند و به اونایی که عشق ورزیدن یه جزئی از قسمت آگاهانه وجودشون شده نه یه عادت همیشگی توی زندگیشون ...
و باز هم این جمله از نادر ابراهیمی عزیز که میگه :
نگذار عشق به عادت دوست داشتن تبدبل شود،نگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود ...


آخرین روز سفر-یزد-هتل داد
آخرین ساعت های این سفر ۸ روزه داره سپری میشه،برای این چند ساعت باقیمانده که تا ساعت تحویل اتاقمون وقت داریم باز کلی کار ناتمام دارم،الان میخوام برم عکاسی،دبگه فیلم خام ندارم. یه سری هم به آتشکده،موزه آب و خرید سوغات و آخرش هم باز گشتی توی هتل که هر گوشه اش زیبایی خاصی داره....
دیشب به این فکر می کردم که میتونم یه مدت طولانی توی همچین خونه ای زندگی کنم یا نه،جایی که اتاق هاش دور و بر هم اطراف یک حیاط مرکزی قرار دارند،جایی که نوای موسیقی سنتی همیشه توی محوطه اش به گوش میرسه،جایی که میشه در فاصله هر طلوع و غروب مسیر نور و اشکال سایه ها رو توی فضاها دنبال کرد،خونه ای با سقف های گنبدی و طاق ها و قوس ها،جایی که از روزمرگی معمول ما خیلی خیلی فاصله داره..
نمایی از هتل داد (عکس مربوط به سایت هتل)
رزم آور نور کسی است که معجزه زندگی را می فهمد، می تواند به خاطر باور خویش تا پایان بجنگد، و آنگاه،بشنود صدای ناقوس هایی را که دریا در سینه خویش می نوازد...
------------------------------------------------------

رزم آور نور بارها مأیوس می شود.
احساس می کند هیچ چیز انگیزه ای را که میخواهد،در او بر نمی انگیزد.غروب ها و شب های زیادی بر فراز فتوحات خویش می ماند و هیچ رخداد تازه ای شیفتگی را به او باز نمی گرداند. یاران می گویند: شاید نبرد او به پایان رسیده. رزم آور از شنیدن این سخن رنج می برد و آشفته است؛ زیرا می داند هنوز نرسیده به آنجا که می خواسته. اما سر سخت است و وظیفه مقرر بر خویش را رها نمی کند.
آنگاه در لحظه ای که انتظار ندارد،دروازه تازه ای گشوده می شود .
------------------------------------------------------
برای رزم آور نور،عشق ناممکن وجود ندارد.
مرعوب سکوت، بی تفاوتی و یا واپس زنی نمی شود. می داند در پس نقاب یخین بر چهره مردمان،قلبی آتشین نهفته است.پس رزم آور بیشتر از دیگران خطر می کند. پیوسته عشق معشوقش را می جوید،هر چند حاصلش بارها " نه " شنیدن باشد، و بارها بازگشتن به خانه ویران یا احساس راندگی با جسم و جان.
رزم آور به هنگام برخاستن به جست و جوی آنچه لازم است، تسلیم ترس نمی شود.او بدون عشق هیچ است.
------------------------------------------------------
رزم آور نور اعتماد می کند.
معجزه را باور دارد،پس معجزه رخ می دهد.ایمان دارد که افکارش می تواند زندگیش را دگرگون کند،پس زندگیش دگرگون می شود. می داند عشق را خواهد یافت و عشق پیدا می شود. گاه مأیوس می شود.گاه ضربه می خورد. و می گویند: " چه ساده دل !" لیک رزم آور نور می داند که ارزش رنج او را دارد.هر شکست دو پیروزی به همراه دارد.
آنان که اعتماد می کنند، این را می دانند.
------------------------------------------------------
گاه رزم آور نور ناخواسته گامی به خطا بر میدارد و در مغاک سقوط می کند.
اشباح میترسانندش،تنهایی شکنجه اش می دهد. در جستجوی نبرد نیک بوده،هرگز گمان نمی کرده که بر او چنین رخ دهد.اما رخ می دهد. در محاصره تاریکی با استادش سخن می گوید: " استاد،آب ژرف و تاریک است." استاد پاسخ می دهد: "یاد آر ! آنچه تو را غرقه می کند فرو رفتن در آب نیست، زیر آب ماندن است
و رزم آور نور توان خود را برای خروج از آن وضع به کار می گیرد.
------------------------------------------------------
در متن قرون وسطایی دلاوری شهسواران چنین آمده:
نیروی روحانی طریق،صبر و داد را برای آمادگی روح تو به کار می گیرد. این راه شهسواری است:راهی آسان و نیز دشوار؛که باید چیزهای بی حاصل و یاران نیمه راه را کنار گذاشت.برای همین چنین درنگ سزاست در آغاز راه. چنین است نخستین آموزه شهسواری: پاک کن آنچه را که تا کنون در دفتر زندگیت نوشته شده؛ بی قراری،نا امنی و دروغ را پاک کن و به جای آن واژه شجاعت را بنگار. اگر سفر را با این کلام آغاز کنی و با ایمان به پروردگارت راهت را پیش گیری، می رسی به آنجا که باید.
------------------------------------------------------
رزم آوران نور از نگاه،یکدیگر را باز می شناسند.
در جهانند،بخشی از جهانند، و بی کشکول و بی پاپوش به جهان گسیل می شوند. بارها می ترسند.همواره کردارشان درست نیست. رزم آوران نور گاه بلاهت می کنند،گاه به جزئیات وقع بسیار می نهند،گاه خود را ناتوان از رشد می بینند. رزم آوران نور گاه خود را ناسزاوار در دریافت هر برکت و معجزه ای می دانند. رزم آوران نور اغلب از خود می پرسند اینجا چه می کنند. بسیار زندگی خود را بی معنا می یابند.
برای همین است که رزم آوران نورند. زیرا می پرسند و بر یافتن پاسخ پای می فشارند و سرانجام آن را می یابند.
------------------------------------------------------

دو نوع نیایش وجود دارد:
نخست آنکه کسی می خواهد اتفاقات مشخصی رخ دهد. می خواهد به خدا بگوید چه کار کند. نه زمان و نه مکانی در اختیار خالق می گذارد تا عمل کند. خدا که بهتر می داند چه چیزی برای هر کس بهتر است، مطابق برنامه خود عمل می کند و شخص احساس می کند نیایش اش شنیده نشده است.
نوع دوم دعا این است که حتی بدون درک روش های قادر متعال، انسان می گذارد که برنامه های خدا در زندگیش رخ دهد. او دعا می کند که رنج از او دور شود، شادی نبرد نیک را می خواهد، اما فراموش نمی کند که مدام بگوید : " اراده تو محقق شود."
رزم آور نور به شیوه دوم نیایش می کند.
کتاب راهنمای رزم آور نور / پائولو کوئلیو
|